تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت
تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت
تا به کی با ضربه های درد باید رام شد
یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد
بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار
خسته از این زندگی با غصه های بی شمار

*** یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد / طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ***
*به سایت تنهایی هام خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی رو در این وبلاگ داشته باشید * امروز شاید بهترین روز واسم تو این چند وقت باشه واسه یه فیلم برداری با بهترین دوستم رفتم که واقعا خوش گذشت خیلی کارها کردم که دوس دارم اینجا بنویسم اما فک کنم انقد زیاد شه که حوصلتون سر بره شاید امروز فهمیدم اونقدرا هم فکر می کردم تنها نیستم دلم می خواد دوباره برگردم تو این شهر و با خانواده و. دوستام باشم اما حیف که نمیشه خدایا تو این همه خوشی که اینجا دارم چرا جمعه باید برگردم جایی که هیچ خوشی ای ندارم چرا زندگی انقدر واسم شخت گرفت کاش امروز حرکت نکنه کاش زمان ثابت بمونه وقتی تو اوج شادی باشی و یک دفعه یاد غم هات بیفتی شاید بدترین حال بهت دست بده روزی صد بار با خودم میگم غصه نخور اونی که این مشکلات رو داده خودش درست می کنه دلم خیلی پره فقط می خوام خالی شم می خوام داد بزنم بگم می خوام شاد باشم بگم خدایا کجایی قدر یه عمر سرکوفت خوردم واسه یه اشتباهی که از سر بچگی کردم و حالا پشیمونم اما کو چشم شنوا داره اشکم زیاد میشه دلم خیلی پره خدایا خیلی بده تو این حالتی که هستم قرار بگیرم انتخاب کردن سخته تحمل کردن سخت تر کاش دنیا همین امروز تمام شه اونوقت شاید با بهترین خاطره از این دنیا برم یه چیزی اگه نگم تو دلم می مونه : الهام مرسی که همیشه باهامی چه تو شادی چه ناراحتی واسم دعا کنید می گن دعای دیگران واسه آدم بیشتر می گیره من محتاج محتاجم شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست برای دلبرم هرگز دوایی نیست و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد بمان ای گل سلام خدایا اومدم اینجا واست می نویسم چون هنوز آدرس اینجا رو کس زیادی نمی دونه یه کم از دستت ناراحتم دلم شکست جرا باهام اینطوری می کنی کجای این زندگی رو بگیرم امروز درد قلبم زیاده صداشو دارم می شنوم خدایا نگهش دار خسته شدم بدترین خبر عمرم رو شنیدم دیدی از حال رفتم مگه من چیکار کردم همه جوره نوکرتم هر بلایی می خوای سرم بیار اما .......... مگه من چند سالمه چرا باهام اینطوری می کنی چرا قلبم با این همه درد زودتر کم نمیاره همه میگن صبرم زیاده اما کمممممممممممممممممم آوردم خسته شدم از تظاهر از نقش بازی کردن منم ببین منم آدمم منم خستم تازه معنی دوست داشتن رو دارم می فهمم با اینکه خیلی وقته اونو از خودم دور می بینم اما تحمل دردشو ندارم دیگه حتی تحمل این زندگی رو هم ندارم خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تو رو به حق این شبا که خودت دیدی پا به پاش تو همه مراسم اومدم خودت کمکم کن نمیخوای راحتم کن دیگه فک نکنم این قلب تحمل داشته باشه به جدم قسم که می دونی الکی قسمش رو نمیخورم کم آوردممممممممممممم حتما اینو دانلود کنید خیلی با مزه ی : http://sound-code.majiddownload.com/90-91/1418518560.mp3 اینم از چند تا آهنگ دیگه احسان بر آبادی دانلود آهنگ | کیفیت ۳۲۰ وحید خراطها Download مازیار فلاحی aziar Fallahi – Delam Beshkane Harfi Nist محسن یگانه (Download(320 علی نوری Ali Noori - Khabe Talkh امین رستمی Download MP3 128 امین رستمی لینک مستقیم امین رستمی چشمای بارونی محسن یگانه لینک دانلود – 5 مگابایت مرتضی پاشایی چطور دلت اومد عاشق این آهنگام با اینکه خیلی قدیمی شده ناصری و اطلسی آهنگ ها هم قدیمی داره هم جدید امیدوارم خوشتون بیاد ... اگه یه روزی بهت خبر می دادن که شاید چند وقت دیگه هیچوقت نتونی این دنیا رو ببینی چی کار می کنی با همه چی می جنگی و سعی می کنی ادامه بدی یا راحت یه گوشه میشینی و منتظر مردنت میشی ؟؟؟ گاهی وقت ها هزار بار اینا رو از خودم می پرسم و به هیج جوابی نمی رسم گاهی وقت ها دلم می خواد چشام رو روهم بزارم و دیگه از جام بلند نشم نمی دونم چرا اومدم نت و جرا دار می نویسم اما واقعا خسته شدم از همه چیز دلم می خواد خودم رو زودتر راحت کنم خسته شدم از این دنیا و این آدما خدایا واقعا چرا وقتی می خواستی این کارا رو کنی زندگی رو بهم دادی کم آوردم خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خسته شدم دلم می خواد برم یه جای بلند نوک یه کوه تو نا کجا آباد هیچکی نفهمه چی می گم داد بزنم بگم خسته شدم بگم زودتر تمومش کن یه چیز گنده تو گلوم گیر کرده از شرایطی که دارم خسته شدم کش می شد واقعا آدما با یه داد زدن دلشئن خالی شه اما گاهی وقت ها این زخم ها خیلی بزرگتر از این چیزهاس که راحت خوب شه دارم چرت و پر ت می نویسم اصلا حتی نمودنم چرا میام اینجا اینم لینک چند تا آهنگ که من واقعا دوسشون دارم هم قدیمی داره هم جدید امیدوارم خوشتون بیاد..... امین رستمی مرتضی پاشایی پویا بیاتی محسن یگانه محسن منفرد Mohsen Monfared - Badtarin Rooza امروزخیلی دلم گرفته.....البته از دیشبم هست همیشه اینجا برام یه رنگ و بوی دیگه داشت.....دوستش داشتم چون میتونستم حرفای دلم رو بدون هیچ واهمه ایی برای همه و خودم بزنم.....نخوام مث اون دنیای واقعی نقش بازی کنم........آره من شاید برعکس باشم ......خیلی هااین جا نقاب میزنن و نقش بازی میکنن.....ولی من اینجا تنهاخودم بودم و بس........از مشکلاتم میگفتم واز دل تنگم ......دوست داشتم اینجا شیطونی کنم........برعکس نداشته های دنیای خودممن خیلی بدبخت تراز اونی هستم که فکرشو میکردم........یا شایدمبایدبگم آدم ساده لوحی که اینجاهم به همه اطمینان داره.......آااااه.....خیلی داغونم اون از شبام که با گریه پر میشه......اینم از تنها دلخوشیم.....چرا آدما این طورین........اون که درس نخونده وآزارمیده ما میگیم نفهمه........ولی اونی که درس خونده دیگه چرا........به نظرتون به اون باید چی گفت.....!!..اصلا تنها چیزی که به مغزتون میخوره چیه...همیشه از قدیم گفتن درخت هرچی بارش بیشتر سر به زیرتر....ولی الان دیگه این جمله برای آدمای مغرورهیچ معنی نداره همیظوری میان وله میکنن و میرن......که چی درس خوندن وحالیشونه........خیلی پکرشدم......انگار که یه کامیون با بارالواراز روم ردشده باشه و منم فلج شده باشم.........ای خدا چرا داره سهم من این میشه........انقدر حالم ازین دنیا و آدماش بهم میخورهکه دوست دارم برای همیشه توی همین نت باقی بمونم......همیشه همین بوده هروقت میخواستم از غم هام فرار کنم اومدم اینجا و مشغول شدم.......ولی نمیدونم چرا انقدر اینجا هم برام بوی فرق و شک وبی مهری وبالا بودن و پایین بودن داره.... خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چرا در این تن که پیر می شود ، به من دلی داده اند که پیر نمی شود ؟؟!!!! خدا جون متشکریم که چشم دادی بهمون... واسه گریه کردن و دیدن این دنیای زندون... مرسی که پا بهمون دادی واسه ی سگ دو زدن.. واسه گشتن تو جهنم دنبال راه بهشت ...... آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی.. چی می شداگه تو دست به ساختنش نمیزدی.... خدا جون ممنون از اینکه دو تا دست دادی به ما.. تا اونا رو رو به هر مترسکی دراز کنیم.... خدا جون مرسی از این دلی که تو سینمونه.. میتونیم دل یکی دیگه رو بازیچه کنیم..... آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی.. چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمیزدی.... ××××عید همه پیشاپیش مبارک ×××× شاهزده کوچلو چی می خوای روی زمین جای تو نیست آفتاب غروبی نداریم روزهای خوبی نداریم واسه سفر به ناکجا یه اسب چوبی نداریم شاهزده کوچلو اون بالا به غم و آب و نون نبود مرد درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر 4 ساله اش تکه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد . مرد با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود در بیمارستان کودک به دلیل شکستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد . وقتی کودک پدرخود را دید با چشمانی آکنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من کی دوباره رشد می کنند ؟ مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین .. و با این عمل کل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی که کودک ایجاد کرده بود خورد که نوشته بود : ( دوستت دارم پدر ! ) روز بعد مرد خودکشی کرد . عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند . یادمان باشد چیزها برای استفاده کردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن . مشکل دنیای امروزی این است که انسانها مورد استفاده قرار می گیرند و این درحالی است که چیزها دوست داشته می شوند ×××happy valentines day××× تو کجایی سهراب!اب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند وای سهراب کجایی اخر؟ دوستش دارم جون می دونم دوستم داره ..... چون میدونم قولش قوله وقتی میگه تنهام نمیگذاره ...... دوسش دارم چون همیشه کنارم بوده .... چون همیشه همرام بوده .... بارها اشک هاشو دیدم ...... برای من میبارید ..... با بغضش می خواست که برگردم ...... اما من غرق شدم تو این دنیای لعنتی ..... انقدر که به هر تخته ای چنگ زدم ..... ولی چشمام هیجوقت دستی رو که به سمتم دراز شده بود ندید ..... چقدر غره شدم به خودم وقتی زمین خوردن دیگران رو دیدم...... غره شدم که من خودم خوب بلدم راه برم ...... هیچ وقت ندیدم دستی رو که پشت کمرم رو نگه داشته تا من تاتی تاتی برم جلو ..... به هر نامردی تکیه کردم و گدایی محبتشو کردم ... اما ندیدم چشهایی رو که هر شب رو خطاهای من خط می کشید..... حالا پشیمونم خدایا ............ خودت گفتی بازگشت همه به سوی خودته .... دستاتو باز کن میخوام برگردم ....... من تو این دنیا هیچی نمیخوام بگذار برگردم پیشت...... دوست دارم خدایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییا تازه فهمیدم به جز تو حرف هیچکی خوندنی نیست آدما میان و میرن هیچکی جز تو موندنی نیست خدا فقط تو واسم موندی تنهام نگذار صدام کن تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت تا به کی با ضربه های درد باید رام شد یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار خسته از این زندگی با غصه های بی شمار در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند. اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست. “ثروت، مرا هم با خود می بری؟” ثروت جواب داد: “نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.” عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد. “غرور لطفاً به من کمک کن.” “نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.” پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد. “غم لطفاً مرا با خود ببر.” “آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.” شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد. ناگهان صدایی شنید: ” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.” صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند ناجی به راه خود رفت. عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسید: ” چه کسی به من کمک کرد؟” دانش جواب داد: “او زمان بود.” “زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟” دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که: “چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.” آنگاه که آرزوهایم را به روی دیوار نوشتم نمی دانستم چشم نامحرمی بدان نظارگر است.آنگاه که مشق سکوتم را خواستم بر دیواره های تاریک شب بنویسم طوفانی آمد و آرامش مرا به یغما برد و آنگاه که درد بی کسی هایم را به رودخانه زلال صاف سپردم او با بی اعتنایی از کنار من گذشت و آنگاه که فریادم را بر سر کو ها کشیدم تا بلکه آرام گیرم او نیز فریادم را پس داد و مرا قبول نکرد حالا با توام با تویی که حرف و دلم و درد تنهایی هامو صدای فریادم را که از سوز و زخم دل است را از پشت دیوارها و فاصله ها می شنوی تو چی تو هم می خواهی مرا تو این دنیای وانفسا تنها گذاری و مرا به حال خود رها کنی خدای من من تنهام ، یارایی را برای یاری دهنده ام نیست دستم را بگیر که احساس می کنم هر چه بیشتر برای رهایی از مرداب سختی ها و دلتنگی های این دنیا دست و پا می زنم بیشتر در آن غرق می شوم و در آن فرو می روم یا پر پروازم ده یا... گفته بودی هر گاه تو را به دهنه پرتگاه برد هراس مکن چون یا تو را از پشت خواهم گرفت یا به تو پرپرواز خواهم داد خدای من خدای من وقتش فرا رسیده پس چرا کاری نمی کنی سنگ ریزه های زیر پایم در حال فرو ریختنند پس چرا یاریم نمی دهی . یادمان با شد از امروز خطایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد حرفهای آخرت را زدی و رفتی ؟ نویسنده : مهدی لقمانی هیچوقت زندگی اون چیزی نمیشه که آرزوش رو داشتی آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آدم باید چیکار کنه تا از کار و انتخابش پشیمون نشه ؟؟؟ شاید راسته که میگن : زندگی شاید اون جشنی نباشه که آرزوش رو داشتی پس ادامه ی زندگی به چه دردی می خوره...... یک کلام ، اولین و آخرین احساس قلبم نسبت به تو … دوستت دارم! نویسنده :مهدی لقمانی حال و روز خوشی ندارم ، این روزها حس خوبی ندارم دلم گرفته بود ، آن لحظه دلم هوای آغوشش کرده بود تا حالا فکر کردین که نقطه اغاز عشق و دلدادگی کجاست و اصلا چه جوری میشه که ادم ها اهل دل میشن؟؟تا به حال شده دلت رو جایی یا دست کسی بدی؟دلت رو به صفای چه چیزی می بخشی؟یه نگا.یه صدا..!!یه خوبی یا شاید هم یه حس و یه عشق.اگه معرفت داری و مرام تو خونته.اگه خراب یاری و دنبال یه همدم و دلدار همیشگی می گردی.دلت بده دست خدا.تو عشق و عاشقی حرف اول می زنه وپشیمونی ودرد هم نداره..و تازه بهت امید هم می بخشه.دلت رو زیر پاش نمی ذاره و خونه دلت رو روشن هم می کنه.اسوده خاطر باش..کلید قلبت رو به الهه ای می بخشی که خودش شاه کلید همه خوبی هاست..و صفای دلت خاطر دلداری می شه که واژه های عاشقانه مقابلش سر به سجود می گذارندو زندگیت با عشق و عاشقی است که عشق می افرینه..هیچ شک و تردید وترسی به دلت به ذهنت به گفتارت راه نده..اگه ازمن خوشش نیاد..اگه منو قبول نکنه و هزاران اما و اگر دیگه..چون اون...اون خدای مهربون در عین حالی که به من وتو هیچ نیازی نداره و نخواهد داشت.گفته دوستت دارم . کی و کجا رو سراغ داری که احتیاجی..کاری..نیازی به تو نداشته باشه و همه جا به یادت باشه و هوات داشته باشه؟؟در رحمتش همیشه بازه و فانوس قشنگش همیشه روشنه..پس فکرت از همه این اما و اگر ها دور کن...ترس و نا امیدی و تردید رو در گورستان واژه ها به خاک بسپار و امید و صبر و عشق رو راه زندگیت قرار بده..و به گذشته و دیروز هم فکر نکن که کی بودی و چی کارا کردی .فقط به امروز فکر کن نگران نباش پشتته..به شرط اینکه لحظه ها رو جست و جو کنی و ثانیه ها رو زیر و رو.تا انچه رو در گذر ندانم کاری از دست دادیذی به دست بیاری و از نو اون چازی رو که خراب کردی بسازی اگه اماده ای و مرد سفری با ذکر قشنگ یا رب قدم اول رو مصمم و قاطعانه و خالصانه بردار..و با تما م وجودت فریاد بزن:تنها سپاس از ان او که هیچ دلی به هیچ کس غیر از از او خوش نیست و فراموش نکن که تنها یاد خداست که ارامش بخش دلهاست. توی یک کنج اتاق منم و یک قاب عکس منم و دنیایی از خاطره ها توی این کنج اتاق منم و یک فنجون خالی چای منم و یک حبه قند گوشه ء فنجون فال منم و یک برگ خشکیده توی دفتر عشق منم ویک قطره اشک خشکیده روی فرش اتاق توی کنج این اتاق بی کسی منم و یک دنیا از خاطره ها منم و یک جای خالی تو اتاق منم و یک دل تنها و غریب توی یک شهر پر از تنهایی دل من هرجا باشه بازم بی اون تنها شده دل من غصه نخور تو هم یه روز شاد میشی دل من غصه نخور مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود خودکارم را از ابر پر می کنم و برایت از باران می نویسم. به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم. دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟ در آواز شب اویز های عاشق؟ در چشمان یک عاشق مضطرب؟ در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟ دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم. و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی. ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم. کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم. می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به دنیا نیایند. می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود. می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو هدیه نشود. دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم. دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد. دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم. دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود. دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته. دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،دوباره من و یک دنیا خاطره.. پـــــــرواز ای خدا خودت می دونی ، من از این زمونه سیرم من که تنها تو رو دارم ، نکن آخه نا امیدم آره من پر از گناهم ، ولی تو دلم پشیمون من دلم خیلی گرفته ، پرم از دردای پنهون من اگه پر اشتباهم ، دل به بخشش تو دادم توی ضجه های هر شب دل به امید تو دادم ای خدا دلم گرفته ، منو از غصه رها کن دارم از غصه می میرم ، به منم یه نیم نگاه کن آخ خدا دلم شکسته ، از کی باز کنم شکایت به خودت قسم می دونی ، ندارم به شکوه عادت ای خدا پرم شکسته ، بال پروازی ندارم تو که دردمو می دونی ، هیچ کسی جز تو ندارم ای خدا غمهای عالم ، کنج این دلم نشسته هرکی با دستای سنگش ، دل شیشمو شکسته غم و ماتم زمونه بال پروازمو بسته دیگه هیچ شوقی ندارم ، شدم از زمونه خسته دل من پر اضطرابه ، پر از غمهای سنگین دست توست دوای دردم ، که نشم دوباره غمگین من اگه خراب مستم ، اگه از زمونه خستم پشت گریه های تلخم ، دل به امید تو بستم به جوانی ام به قلبم ... به خدای جسم و روحم ... به خدای آسمان ها... به تمام کهکشانها ... به ستارگان روشن ... به کرانه های دریا ... به نگاهت ... به خدا ... به خاک پایت ... به نگاه خنده هایت ... به کبودی افق ها ... به سحر به خنده ی گل ... به سپیدی سپیده ... به تمام خاک دنیا ... به خدا اگر بخندم ... به خدا اگر بنالم ... به خدا اگر بمیرم ... توئی آخرین تلاشم ... توئی ... آخرین نگاهم ... ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم ای کاش کودک بودم تا تنها نگرانی زندگی ام شکستن نوک مدادم بود ! ای کاش کودک بودم که هیج وقت عاشق نمیشدم ! خدایا ای کاش کودک بودم ! در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم....دشوار بود مردن و روی تو ندیدن.... بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم....بگذار که چون مرغان شباهنگ.... در وحشتو اندوه شب تار بمیرم....بگذار که چون شمع کنم پیکر خود اب.... در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم....میمیرم از این درد که جان دگرم نیست.... تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم....تا بوده ام ای دوست وفادار تو بودم.... بگذار بدان گونه وفادار بمیرم نمیدونم چرا اینقدر دلم گرفته مثل یه مرداب دیگه نه عشق برام معنی داره نه دوست داشتن نه تنفر دیگه برام اشک حرمتی نداره مثل قدیم نمیتونه ارومم کنه اشک من تهی شده از فرط درد بی تاب نیستم..... این روزها حال و روز کسی را دارم که بعد از یک تصادف سخت به هوش آمده و چیزی از گذشته به خاطر ندارد که بابتش نگران باشد یا تاسف بخورد. حالا اگر این بارانی که این چند شب پی در پی باریده ، چند شب دیگر هم ببارد تکرار دردناکی نخواهد بود ..... حلقه اتصال همه خاطرات گم شده ..... غافل از آن دل دیوانه که ابری بود ... اما نه ابر بارانی.... یدی تا حالا اگر کسی رو دوست داشته باشی دلت نمیاد اذیتش کنی؟ دلت نمیاد شیشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکنی؟ دلت نمیاد ازش پیش خدا شکایت کنی حتی اگربره و همه چیزو با خودش ببره... حتی اگر از اون فقط های های گریه شبانت بمونه وعطر اخرین نگاهش... حتی اگر بعد از رفتنش پیچک دلت به شاخه نازک تنهایی تکیه کنه. دیدی؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسی از کنارت رد میشه که بوی عطرش رو میده چه حالی میشی؟ بر میگردی و به اون رهگذر نگاه میکنی تامطمئن بشی که خودش نیست ... من دیدم ..... بی تو بودن رو نمی خوام ... به ته خط رسیدم دیگه راه فراری نیست جاده ای که من توش افتادم جز این مقصد راه جایی نیست نمیدونم برم یا برگردم به برگشتمم امیدی نیست من غرقم تو لجنزار زندگیم دیگه راه به سوی خدام باز نیست حتی حاله ای از نور خدا هم تو این جاده پدیدار نیست انقدر غرق گناه شدم امیدی به بخشش خدا هم نیست حال و روز خوشی ندارم ، این روزها حس خوبی ندارم کلافه و بی قرارم ، خبری از گذر زمان ندارم ! من عاشقانه میکنم نگاه بر دو چشم تو تو تازیانه می زنی به چشم و بر نگاه من چو آفتاب می شوم دمی که گرم و روشنت کنم چو ابر تیره می شوی که سد نهی به راه من خراب تر ازین کسی نمی شود که من شدم تو هرچه می کنی بکن ، سزات با خدای من ماه من ، غصه چرا ؟! من از ته قصه میام ازصحنه غزل کشی فقط به خاطر راحت طلبی؟ به خاطر داشتن یه زندگیه مرفه.. خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟ بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری؟ خدا جون میگن تو خوبی مثل مادرا میمونی اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست؟میدونی؟ خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟ من میخوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟ خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته زنده موندن یا مردن من واسه اون فرقی نداره اون میخواد که من نباشم باشه اشکالی نداره خدا جون میخوام بمیرم تا بشم راحته راحت اما عمر اون زیاد شه... حتی واسه ی یه ساعت می دونی ؟؟ اگه یه روز آسمون دلت ابری شد، از دست زمونه و آدمهاش خسته شدی، حتی نفس کشیدن هم برات تکراری شد! یا شاید اگه دست روزگار، نقاش خاطره های بد شد، قلبت رو شکست و اشکت رو جاری کرد، اگر میون اینهمه فکر و خیال، یاد من افتادی، یاد نوشته های ساده من، دلم میخواد غصه ای به غصه هات اضافه نکنم. دلم میخواد برای چشمه چشمهات، آب حیات نباشم. شاعر غزل های پاره پاره و قافیه های دلشکسته نباشم. اگه یه روز دلت گرفت، از ته دل بگو... خدایا ! صدا بزن خدایی رو که سختی و غم رو برای هیچ بنده ای نمیخواد. اگه امتحانت میکنه یعنی دلش میخواد بزرگ و بزرگتر بشی. نزدیک و نزدیک تر. گفتگو کن با تنها کسی که میتونی بهش بگی: خدای من! و بشنو! صدایی که میگه: بله! بنده من! اگه صداش رو شنیدی، بعد از همه درد و دل کردن ها، آروم شدن ها... بعد از اینکه گل خنده به روی صورتت برگشت، یه خواهش کوچیک! اگه قبول کنی. برای من هم دعا کن. شاید برای آرزوهای خوب کردن، دعاهای خیر کردن برای پرواز توی قلب آسمونها، عروج تا عرش خدا فرصت خیلی کوتاه باشه. اگه یه روز آسمون دلت ابری شد، برای من هم دعا کن. رفته بودیم که دور از نگاه دیگران ، ساعتی را با سرگردانی یک عشق بی پناه ، زیر روشنایی مات ماه گردش کنیم . آسمان کاملا صاف بود اما پاره ای ابر سیاه ، صورت نازنین ماه را در سیاهی خود ناپدید میکرد . گفتم : آسمان به این صافی ، معلوم نیست این ابر سیاه از گریبان ما چه میخواهد ...؟!! اشاره به ابر کرد ، آهی کشید و گفت : آن ...؟؟ آن ابر نیست ، عصاره است ...!! عصاره ی ناله های عشاق واقعی ... روی ماه را پوشانیده است تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد ....!!! اگه گریه بزاره می نویسم ،کدوم لحظه تو رو از من جدا کرد اگه مهلت بدی یادت میارم...روزایی رو که بی تو عین شب بود بیا برگرد از این بن بست بی عشق...بزار این قصه اینجوری نباشه اگه گریه بزاره می نویسم ،کدوم لحظه تو رو از من جدا کرد می دانم هیچ صندوقچه ای نیست تا بتوانم رازهایم را توی آن بگذارم و درش را قفل کنم...چون تو همه ی قفل ها را باز می کنی ... می دانم هیچ جایی نیست که بتوانم دفتر خاطراتم را آنجا پنهان کنم، چون تو تک تک کلمه های دفتر خاطراتم را می دانی .. حتی اگر تمام پنجره ها را ببندم ، حتی اگر تمام پرده ها را بکشم ، تو باز هم مرا می بینی و می دانی نشسته ام و یا خوابیده ، می دانی کدام فکر روی کدام سلول ذهن من راه می رود... تو هر شب خوابهای مرا تماشا می کنی ..آرزوهایم را می شمری و خیال هایم را اندازه می گیری... تو می دانی امروز چند بار اشتباه کرده ام و چند بار شیطان از نزدیکی های قلبم گذشته است...تو می دانی فردا چه شکلی است و می دانی فردا چند نفر پا به این دنیا خواهند گذاشت ... تو می دانی من چند شنبه خواهم مرد و می دانی آن روز هوا ابری است یا آفتابی ؟ تو سرنوشت تمام برگ ها را می دانی و مسیر حرکت تمام باد ها را .. .و خبر داری که هرکدام از قاصدک ها چه خبری را با خود به کجا خواهند برد ؟ تو می دانی کدام دانه ی برنج را کدام مورچه کی از زمین خواهد برداشت...و می دانی تک تک دانه های انار در کدام لحظه ی پاییز خواهند رسید ... تو می دانی هر کدام از قطره های باران بالاخره پای کدام ریشه خواهند رفت و می دانی کدام سیب را من خواهم خورد و کدام دانه گندم سهم سفره ی هفت سین ماست.... تو حساب اشک های مرا داری و می دانی تا حالا چند تا ستاره از چشمم چکیده است..تو می دانی در نوک هر پرنده چند تا آواز است و در قلب من چند تا آرزو ...... تو می دانی و تو بسیار می دانی ! خدایا می خواستم برایت نامه ای بنویسم ..اما یادم آمد که تو نامه ام را پیش از آنکه نوشته باشم خوانده ای ... پس منتظر می مانم تا جوابم را فرشته مرگ برایم بیاورد..... عشق ورزیدن خطاست حاصلش دیوانگیست عشق بازان جملگی دیوانه اند عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند عشق کو عاشق کجاست معشوق کیست جنبش نفس است که عشقش خوانده اند آنکه میمیرد ز شوق دیدن امروز ما گر بیابد بیشتر گر ببیند دلبران تازه تر عشق عالم سوز خاموش می شود چهره ی ما هم فراموش می شود دوستش داشتم همچنانکه باغبان زیبایش را دوست میدارد ، میپرستیدمش همچنانکه عاشقی معشوقه اش را میپرستد... ..، ولی این عشق را بخاطر دوستم برای ابد در دل خود مدفون ساختم و قلب حساس و زود رنجش را باو سپردم. باشد که قدر و قیمت آن زیبا صنم را در این گیتی پهناور بداند !؟
![]()
![]()
![]()
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت :
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم
شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد
پس از چندی هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت ومن در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه
نشست و سینه را با سنگ خارایی
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی 
![]()

![]()
![]()

![]()
این چند تا رو گذاشتم اگه خوب بود بگید تا بازم بزارم ![]()
![]()
![]()
نه زمستانی باش که بلرزانی و نه تابستانی باش که بسوزانی
بهاری باش که برویانی …
![]()
اینجا امیدی به سحر برای فردای تو نیست
واسه سفر به ناکجا یه اسب چوبی نداریم
شاهزده کوچلو اون بالا به غم و آب و نون نبود
خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود
یه وقت مثه ماها نشی خسته ،کلافه ،نیمه جون
تو حسرت یه تیکه ابر دیدن یه رنگین کمون
اینجا دیگه نشونه ای از گل سرخ و لاله نیست
کنار ماه دودیمون نشونه هاله نیست
شاهزده کوچلو اون بالا به غم و آب و نون نبود
خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود
تو شبا جای ستاره سکه شماری می کنیم
با گل های پلاستیکی عصرو بهاری می کنیم
کی گفته اینجا بمونی؟
پاشو برو به آسمون همون جا پیش گل سرخ
تو خونه خودت بمون شاهزده کوچولو چی می خوای
روی زمین جای تو نیست
اینجا امیدی به سحر برای فردای تو نیست
آفتاب غروبی نداریم روزهای خوبی نداریم
خونه بدوشی شب و روز بهانه جنون نبود
![]()

![]()
زخم ها بر دل عاشق کردند
خون به چشمان شقایق کردند؟تو کجایی سهراب؟
که همین نزدیکی عشق را دار زدند
همه جا سایه دیوار زدند
ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالیست
دل خوش سیری چند
صبر کن سهراب قایقت جا دارد؟؟؟
![]()

![]()
اگه یه روزی چشمات پر از اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی
صدام کن
بهت قول نمی دم که ساکتت کنم منم پا به پات گریه می کنم
صدام کن
اگه دنبال مجسمه سکوت می گشی تا سرش داد بزنی
صدام کن
قول میدم ساکت بمونم
صدام کن
اگه دنبال یه همدرد گشتی تا باهات همراهی کنه
صدام کن
من همیشه همراه تو ام
صدام کن
اگه ………..
نه دیگه دنبال بهونه نگرد که صدام کنی
فقط صدام کن
صدام کن
![]()

![]()

![]()

![]()
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
پر پرواز شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم
یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم
یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم
یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم
یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم 
![]()
میگذاشتی من نیز حرفهایم را برایت بگویم
لحظه ای صبر میکردی تا برای آخرین بار چشمهایت را ببینم ،
حتی اگر شده در خیالم دستهایت را بگیرم
چه راحت شکستی دلم را ، حتی نشنیدی یک کلام از حرفهایم را ،
چه راحت پا گذاشتی بر روی دلم ،حالا من مانده ام و تنهایی و یک دریای غم
چه آسان دلکندی از همه چیز ، نه دیگر بی تو در این دنیا جای من نیست …
به جا ماند خاطره های شیرین در لحظه های با هم بودنمان و همه ی این خاطره ها در یک لحظه بر باد رفت …
فکرش را هم نمیکردم این روز بیاید ، همیشه فکر میکردم فردا دوباره لحظه دیدارمان بیاید…
این روزها خیلی دلم گرفته ، سردرگم و بی قرارم ، حس میکنم آخرین روزهاست و در این لحظه ها حتی میتوانم نفسهایم را بشمارم…
نفسهایی که دیگر در هوای تو نیست ، ثانیه هایی که به یاد تو است و در کنار تو نیست ، لحظه هایی که حتی به خیال تو نیست …
تا قبل از آمدنت ، داشتنت برایم رویا بود ، با همان رویا سر میکردم زندگی ام را ، تا تو آمدی ….
حقیقت شد آن رویای شیرین ، تا تو رفتی ، کابوس شد آن لحظه های شیرین و اینجاست که دیگر حتی رویای تو نیز دلم را خوش نمیکند ، اینجاست که تنها تو را میخواهم نه نبودنت را…
حرف آخرت همین بود؟ خداحافظ؟
صبر میکردی اشکهای روی گونه ام خشک شود و بعد میرفتی ، حتی تو برای آخرین بار هم که شده آرامم نکردی …
گفتی خداحافظ و رفتی ، چقدر تو بی وفا هستی….
![]()

![]()
تو نیز گفتی مرا دوست داری ، اما دوست داشتنت دو روز است ، دیروز گذشت و آخرش امروز است!
این من هستم که وفادار خواهم ماند ، این تو هستی که تنها بی وفایی از تو جا خواهد ماند!
این من هستم که آخرش میسوزم ، این تو هستی که میروی و من با چشمهای خیس به آن دور دستها چشم میدوزم
این من بودم که سهم دیدارم با تو عشق بود ، این تو بودی که میگفتی از آغاز هم قصه من و تو دروغ بود!
تو هر چه دوست داری بگو، اما من هنوز بر سر حرفم هستم ، دوستت دارم!
خورشید بتابد یا نتابد، ماه باشد یا نباشد، شب و روز من یکی شده ، فرقی ندارد برایم ، همه چیز برایم رویا شده ، عشق تو برایم آرزو شده ، به رویا و آرزو کاری ندارم ، حقیقت این است که دوستت دارم!
کاش تو نیز مثل من بودی ! مثل من عاشق ، بی قرار ، چشم انتظار ، در انتظار بهار
کاش تو نیز حال مرا داشتی، هوای مرا داشتی…
بی خیال میخواهی هوایم را داشته باش یا نداشته باش ، میخواهی به انتظار من باش یا نباش ، من دوستت دارم
نمیترسم از رفتنت ، نمی بازم از شکستنت، نمیخندم و نمیگریم ، از این هیاهو و التهاب تنها یک احساس است که می ماند ، دوستت دارم!
دوست داشتن تو دو روز باشد یا یک عمر مهم نیست ، مهم این است که من در این دنیا و آن دنیا دوستت دارم
میخواهی باور کن یا نکن ، حس کن ، یا از آن بگذر ، اما قبل از گذشتنت لحظه ای صبر کن ،دوستت دارم … حالا هر جا که میخواهی برو…
![]()
قلبم از احساسم شاکیست ، جان خودت بی خیال ،حوصله حرفهایت را ندارم
حرفی نزن که بدجور دلم از تو گرفته ، دیگر بس است هر چه تا به حال اشک از چشمانم ریخته
شاید تو لایق اشکهایم نیستی ، چشمانم از اشکهایم شاکیست ، تو برایم مثل قبل نیستی
آن عطر مهر و محبتهایت که فضای قلبم عاشقانه میکرد را دیگر حس نمیکنم ، وقتی دستهایم را میگیری آن گرمای همیشگی را احساس نمیکنم
نگو احساست به من همچو گذشته است که باور نمیکنم، نگو دوستم داری که درک نمیکنم
حال و روز خوشی ندارم ، سر به سر دلم نگذار که طاقت بی محبتی هایت را ندارم
قلبم از احساست دلخور است ، دلم گرفته و ابراز محبتهای آن قلب به ظاهر عاشقت بیهوده است
بهانه هایت تکراریست ، دیگر قلب شکسته ام ساده و دیوانه نیست ، گرچه هنوز هم خیلی دوستت دارم اما دیگر جای تو در کنارم خالی نیست
جای تو را غم آمده و پر کرده ، احساسم به عشقت شک کرده ، بودنت مرا آزار میدهد ، حرفهایت اشکم را در می آورد ،نیا در بستر عشق ، نیا که بیمارم ، طبیبی نیست و من به درد نبودنت دچارم
اینکه هستی اما تنها مال من نیستی ، اینکه در کنارمی اما به عشق نفسهایم با من همنفس نیستی ، اینکه اینجایی و دلت با من نیست !
به درد نبودنت دچارم ….
اگر باشی عذاب میکشم ، اگر نباشی تمام دردهای این دنیا را میکشم ، وای که هم بودنت ، هم نبودنت مرا عذاب میدهد ، فکری به حالم کن که عشقت دارد کار دستم میدهد
حال و روز خوشی ندارم ، جان خودت بی خیال که دیگر حوصله بهانه هایت را ندارم…نویسنده :» مهدی لقمانی

![]()
تنها اشک بود که میریخت از گونه هایم ، در آن لحظه تنها او را میخواستم در کنارم
محکم مرا در آغوش خودش گرفت ، اشکهایم را از گونه هایم پاک کرد و در گوشم گفت : دیوانه من که اینک در کنارتم
میگفت تا آخرش باتوام ، عزیزم آرام باش ، من در کنارتم
این را گفت و کمی آرام شدم ، اشک از چشمانم میریخت ، دلم خالی شد و همین شد که من خوشحال شدم
مدتی گذشت دلم گرفته بود و او در کنارم نبود ، دلم گرفته بود او دلش با من نبود
دیگر او نبود تا اشکهایم را پاک کند ، با حضورش مرا آرام کند
در این لحظه تنها و دلگیر ، او نیز مرا تنها گذاشته بود
حالا وقتش نبود که نباشی ، حالا وقتش نبود که مرا در حسرت بودنت بگذاری
اینک در این لحظه ی تلخ و دلگیر تنها وجودت مرا آرام میکند، آن حرفها ، همان حرفها را یادت هست؟ آنها مرا آرام میکند
تو اینک کجایی که حال مرا عوض کنی ، کجایی که مرا ناز کنی…
مگر نگفته بودی همیشه با منی ، مگر نگفته بودی نمیگذاری دیگر حالم اینگونه شود ، نمیگذاری حالم خراب شود
معنی دلتنگی را میفهمی؟ تو اصلا میفهمی دلم چقدر برایت تنگ شده ؟ میفهمی چقدر دوستت دارم؟ میفهمی بدون تو این زندگی را نمیخواهم؟ میفهمی که اینک در این لحظه تنها به تو نیاز دارم؟ پس کجای ای عشق بی وفای من؟
کجایی که آرامم کنی ، کجایی که مثل آن روز مرا محکم در آغوش بگیری و با من درد دل کنی
دلم برای حرفهایت ، امیدهایت یک ذره شده ، آیا هنوز بر سر آن حرفهایت هستی ؟ یا اینکه من تو را گم کردم و دیگر پیدایت نمیکنم؟
به چه کسی بگویم دلم گرفته ؟ به چه کسی بگویم تنها یک نفر است که میتواند آرامم کند ، به چه کسی بگویم دردهای این دل خسته ، به چه کسی بگویم عاشقم ، ولی تنها ، تنها ، تنهای تنها….
عاشق باشی و تنها باشی ، این رسمش نیست اگر بخواهی در این لحظه به یاد من نباشی ….
بیا مرا با آن دلخوشی های پوچت آرام کن ، به همین هم قانعم! بیا و مرا آرام کن حتی اگر از ته دلت مرا نخواهی ، حتی اگر دوستم نداشته باشی….نویسنده :» مهدی لقمانی

![]()

![]()

دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگیم خندیدی
به من و عشق پاکی که پر از یاد تو بود
و به یک قلب یتیم
که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم ![]()

![]()
وقتی دلت خسته شد
دیگر خنده معنایی ندارد.
می خندی تا از دیگران غم آشیانه کرده در چشمانت را پنهان کنی
وقتی دلت خسته شد
حتی اشکهای غمناکت آرامت نمی کند
گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای
وقتی دلت خسته شد
هیچ چیز آرامت نمی کند به جز

![]()

![]()
![]()
نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم !
ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم !![]()

![]()

![]()

![]()
![]()

قلبم از احساسم شاکیست ، جان خودت بی خیال ،حوصله حرفهایت را ندارم
حرفی نزن که بدجور دلم از تو گرفته ، دیگر بس است هر چه تا به حال اشک از چشمانم ریخته
شاید تو لایق اشکهایم نیستی ، چشمانم از اشکهایم شاکیست ، تو برایم مثل قبل نیستی
آن عطر مهر و محبتهایت که فضای قلبم عاشقانه میکرد را دیگر حس نمیکنم ، وقتی دستهایم را میگیری آن گرمای همیشگی را احساس نمیکنم
نگو احساست به من همچو گذشته است که باور نمیکنم، نگو دوستم داری که درک نمیکنم
حال و روز خوشی ندارم ، سر به سر دلم نگذار که طاقت بی محبتی هایت را ندارم
قلبم از احساست دلخور است ، دلم گرفته و ابراز محبتهای آن قلب به ظاهر عاشقت بیهوده است
بهانه هایت تکراریست ، دیگر قلب شکسته ام ساده و دیوانه نیست ، گرچه هنوز هم خیلی دوستت دارم اما دیگر جای تو در کنارم خالی نیست
جای تو را غم آمده و پر کرده ، احساسم به عشقت شک کرده ، بودنت مرا آزار میدهد ، حرفهایت اشکم را در می آورد ،نیا در بستر عشق ، نیا که بیمارم ، طبیبی نیست و من به درد نبودنت دچارم
اینکه هستی اما تنها مال من نیستی ، اینکه در کنارمی اما به عشق نفسهایم با من همنفس نیستی ، اینکه اینجایی و دلت با من نیست !
به درد نبودنت دچارم ….
اگر باشی عذاب میکشم ، اگر نباشی تمام دردهای این دنیا را میکشم ، وای که هم بودنت ، هم نبودنت مرا عذاب میدهد ، فکری به حالم کن که عشقت دارد کار دستم میدهد
حال و روز خوشی ندارم ، جان خودت بی خیال که دیگر حوصله بهانه هایت را ندارم…![]()

دستهایم میلرزد ، اینک روز است یا شب ، این را هم نمی دانم
تنها دردی در سینه دارم و بغضی که گلویم را می فشارد
تمام وجودم سرد است ، سیاهی لحظه هایم کار سرنوشت است
من دیوانه چقدر ساده بودم ، من عاشق چقدر بیچاره بودم
نمیخواستم عاشق شوم ، قلبم اسیر رویاهایم شد
رویاهایی که با تو داشتم ، کاش یاد تو را در خاطرم نداشتم
خواستم تو را فراموش کنم ، فراموشی را فراموش کردم
خواستم اشک نریزم ، یک عالمه بغض در گلویم را جمع کردم
کلافه و بی قرارم ، مثل این است که دیگر هیچ امیدی ندارم
سادگی من بود که بیش از هرچیزی مرا میسوزاند،
کاش به تو اعتماد نمیکردم ، کاش تو را نمیدیدم و راه خودم را میرفتم
کاش لحظه ای که گفتی عاشقمی ، معنای عشق را نمیدانستم
همه جا مثل قلبم دلگیر است ، همه جا مثل چشمانم خیس است
همه جا مثل غروبها ، مثل پاییز و مثل این روزها نفسگیر است
همیشه میگفتم بی خیال ، اما اینبار بی خیالی به من گفت بی خیال
همیشه میگفتم میگذرد میرود ، اما اینبار گذشت و چیزی از یادم نرفت!![]()
![]()

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند …
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد …
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ….
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است …!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین …
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!![]()
اون قصه ای که واسه تو قشنگه و اولشی
تو فصل اولش هنوز حرف غضب نیومده
روی خم شب کوچه هاش نه دشنه هست نه عربده
با دست نوچ روی پر پروانه دست نمی کشن
به اسم قتل عام شب ستاره رو نمی کشن
تو فصل اول از غزل خون جگر نمی چکه
ضیافت نور وصداست معرکه پشت معرکه
من از ته قصه میام زخمی دست سایه ها
از صحنه ای که آرزوجون میده زیر دست وپا
از صحنه ای که معجزه از قد کشیدن عاجزه
آزادی کنج قفسه شب به سحر نمی رسه
تو سیل قحط معرفت گم نمیشه لوطی گری
پرنده بودن به اینه با بال زخمی بپری![]()

مگه چندبار از دنیا می ریم؟
مگه در کل چقدر زمان داریم؟
مگه در کل چقدر واسه صحبت کردن داریم؟
مگه در کل چند تا دوست داریم؟
مگه چقدر اونا رو دوست داریم؟
مگه سهم ما از این دنیا چقدر؟
مگه ما کی هستیم؟
می گن درست در لحظه مرگ 21 گرم از وزن آدم کم می شه!!!
تو این 21 گرم چیه مگه؟ چی از ما کم می شه؟ این 21 گرم چقدر ارزش داره؟
۲۱ گرم وزن یه سکه 5 سنتیه!!! یه تیکه شکلات!!!
تو این 21 گرم چیا هست که زندگیه آدما بهش وابستست؟!!!
با این اوصاف چرا باید لباس یه گوسفند رو بپوشیم و از پشت به هم خنجر بزنیم؟
![]()
![]()

![]()
باید بفهمی وقتی دلت می گیره ... تنهایی !!
باید یاد بگیری از هیچ کس توقع نداشته باشی !
باید عادت کنی که با کسی درددل نکنی !!
باید درک کنی که هر کس مشکلات خودشو داره !!
باید بفهمی وقتی ناراحتی ... دلتنگی ... یا بی حوصله ای ...
هیچ کس حوصله ی تو رو نداره !!
دیگه باید فهمیده باشی همه رفیق وقتای خوشی اند !!
همه خودشون اینقدر دردسر دارن که حوصله ی گند اخلاقیای تو رو ندارن !!
همه اینقدر کار دارن که وقت ندارن واسه تو وقت بذارن !
که به حرفات گوش بدن یا وقتایی که تنهایی کنارت باشن !!
ولی تو نباید اینجوری باشی !!
تو باید رفیق غم و کم همه باشی !!
تو باید سنگ صبور باشی !!
تو باید سنگ باشی !!
دردای تو پیش دردای اونا هیچی نیست !!
تو اصلن سختی نکشیدی ...
تو اصلن تنها نموندی ...
تو هیچ وقت غصه دار و گریه دار نیستی !
نباید باشی !!!
فهمیدی ؟؟
اینا همه ی حرفایی که چند روزه یکی از ته دلم داره تو گوشم می خونه !!!
داره جادوم می کنه !!
که آروم تر باشم !!
که هر وقت تنها شدم و دلتنگ و خسته ... یاد تنهایی و دلتنگی و خستگی بقیه بیفتم !!
بعدش همه چی یادم بره !![]()

![]()

![]()

نگو اصلا" نفهمیدی نگو نه!...تو بودی اون که دستامو رها کرد...
خودت گفتی خداحافظ تموم شد...من و تو سهممون از عشق این بود!
خود تو حرمت عشق و شکستی...بریدی آخر قصه همین بود!...
تموم سهمت از دنیا عزیزم ،بزار یادت بیارم یک وجب بود!...
بهت دادم تموم آسمونو...خودم ماهت شدم آروم بگیری
حالا ستاره ها دورت نشستن... منو ابری گذاشتی داری میری!؟
آخه بذر جدایی رو چرا تو؟...چرا دستای تو باید بپاشه؟!...
خداحافظ نوشتن کار من نیست...آخه خیلی باهات نا گفته دارم
اگه گریه بزار می نویسم...اگه مهلت بدی یادت میارم...
نگو اصلا" نفهمیدی نگو نه!...تو بودی اون که دستامو رها کرد...
خودت گفتی خداحافظ تموم شد...من و تو سهممون از عشق این بود!
خود تو حرمت عشق و شکستی...بریدی آخر قصه همین بود!...![]()
![]()

![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |